X
تبلیغات
اتاق گریم

احساس میکنم ،کمم از کل تو...احساس می کنم...اینجا....یک عالمه نیست....دیگر مطمئنم به بخشی از تو قانع نیستم....

بهانه نیست....نیستم....!

یک چیز را جا گذاشتی....مرا کنار این نگاه ساکت طولانی....آری ....همین ....تنهایی...

تنهایی که با آن دور پوش گشادش و نگاه منتظرش به اشتباه های نکرده ام،جوری به من خیره شده که انگار صاحبم است....

و خودم...چقدر اهمیت می دهم به سقف گچیه خوابهایم...سفید...اما کاری با من ندارد...یا شاید چشم می دزدد....شاید دیر تر را زودتر می خواند...شاید...نه؟

میز...آنچنان محکم... سنگینیه دستانم را تحمل می کند که مطمئنم بخشی از آن را بریده اند....حتما...

نمیدانم چرا هی  میروم سمت یخچال ...چرا سیر آب نمی شوم....شاید برای عکس توست که روی آن، جا خوش کرده....تشنه نیستم...خودم که می دانم!

 

چه مرا خوب میکند؟

 

امروز گلهای حیات به آفتاب تند هم بی اهمیت بودند...من هم چیزی نگفتم....می ترسم پیچک تند دیوار روبروی حیات دیگر پا بر سیمانها صفت نکند....به آنها نگفتم رفته ای ....گفتم !!!....یادم نیست چه گفتم، ولی این را نگفتم....گفتم فردا می آید...فردا هم همین را میگویم...و...باز هم فردایش...تا 8 ماه و 29 روز دیگر...

ظرف گنجشکها پر است...هنوز..بی اشتها شده اند،احساس می کنم در تابستان یخ زده اند....مگر آنها هم با ما بودند وقتی تو را راهی می کردم؟...

 

چه مرا خوب می کند؟

 

 عزیزم می دانی که از امروز فصل جدید داستانهایم شروع شده....فصلی که برای خودم می نویسمش و برای تو می خوانمش...

مطمئن باش.

 

چه مرا خوب می کند؟

 

راستی ...اینجایم....راستی... اینجایی!

 

چه مرا خوب می کند؟

 

یادت هست ،شعری خواندم برایت از حسین منزوی...وقتی تو نیستی....

وقتی تو نیستی

کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است

واشتیاق تو

شاید

شرم قدیم دستهایم را،

مغلوب می کند

وقتی تو باز می گردی

*

پائیز

با آن هجوم تاریخی

می دانیم

باغ بزرگمان را

از برگ و بار

تهی کرده است

 

در معبرت اگر نه

فانوس های شقایق را روشن می کردم

 

و مقدم تو را

رنگین کمانی از گل می بستم

وقتی تو باز می گشتی

*

وقتی تو نیستی

گویی شبان قطبی

ساعت را

زنجیر کردهاند

وشب،بوی جنازه های بلاتکلیف میدهد

و چشمها

گویی تمام منظره ها را،

تا حد خستگی و دلزدگی،

از پیش دیده اند.

وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی است

و << دوستت می دارم >>رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

 

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم تو

آن قدر مهربانی

که توپ هایکوچک بازی

کل های کاغذین گلدانها

تصویرهای صامت دیوار واجتماع شیشه ای فنجانها،

حتا

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

 

اینجا که ساعت و

آیینه و

هوا

به تو معتادند.

 

وانعکاس لهجه ی شیرینت

 هر لحظه زیر سقف شگفتی هایم

می پیچد.

 

ای راز سر به مهر ملاحت!

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه ی تو

از کدام دروازه

می آ ید

 

تا من تمام شب را

رو سوی آن نماز بگذارم

کی؟

 

در کدام لحظه ی نایاب؟

تا من دریچه های چشمم را

به انتظار،

باز بگذارم

*

 

 

         

وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است.

 

چه مرا خوب می کند؟

 

21 فروردین...1 خرداد....9 تیر....10 تیر...11 تیر...2 مرداد... 17 مرداد...20 مرداد...30 مرداد...1 شهریور...2 شهریور...3 شهریور...

بماند....

 

چه مرا خوب می کند؟

 

من ...نه ماه با ویار تکراره لحظه هامان در انتظار تولد دوباره تو  می مانم.

 

چه مرا خوب می کند؟

 

راستی این را برایت نخوانده ام ، حسین جان می گوید:

 

برای آنکه به میدان برسم

وبا فواره به ماه شلیک شوم

ردپای تو را می گیرم

حتا اگر هرگز از این راه

رد نشده باشی...

 

 

 

من هم...

چه مرا خوب می کند؟

 

احساس می کنم ...انگور بی دانه ام...که کسی مرا یکجا بلعیده... اما سفت زمین را چسبیده ام ....من را برای شراب شدن کاشته اند....

منتظرم...جا افتاده تر از قبل...بیا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 4:7  توسط صابر ابر  | 

می دونی چی می گم...

از این که هر چی می گم...می گی می فهمم...حالم بهم می خوره...!!!!

چطوری می فهمی؟چیزی رو که...    

چرا؟

چجوری؟

واقعا؟

مثل اینه که:

مامانم بهم بگه،من سر تو که حامله بودم...یا تو بگی وقتی یه هفته تو ماه........ یا .......................

من  بگم :می فهمم.

...............!

باور کن،مهم نیست که نفهمی!!!

بد اینه ،که برای من بفهمی.

می فهمی؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:28  توسط صابر ابر  | 

  نمایش "کرگدن" نوشتۀ اوژن یونسکو به کارگردانی فرهاد آییش 5 آذر 87 در تالار اصلی مجموعۀ تئاتر شهر تهران به روی صحنه می رود.

مهدی هاشمی

 آتنه فقیه نصیری

شهاب حسینی

احمد ساعتچیان

 مائده طهماسبی

رامین ناصرنصیر 

...

 صابر اَبَر

 از بازیگران این نمایش هستند و محسن شاه ابراهیمی طراحی صحنه و لباس "کرگدن" را بر عهده دارد. 

 فرهاد آییش "کرگدن" یونسکو را اقتباس و آداپته کرده است تا جوابگوی زمان و مکان ما باشد وی در این باره می گوید:"این، چالش بسیار سختی بود چون من باید مانند یک بندباز روی یک بند راه می رفتم. از طرفی می خواستم به یونسکو کاملاً وفادار بمانم از طرف دیگر می خواستم امضاء و اثر انگشت خودم روی آن باشد. باید فصل مشترک خودم و یونسکو را پیدا می کردم.

باید بگویم از نظر سلیقه کاملاً به یونسکو نزدیکم هم خودم در گذشته متوجۀ این شدم و هم نزدیکانم." آییش که تعدادی کاراکتر به نمایش اضافه کرده است و برخی صحنه ها را تغییر اساسی داده، می گوید:"امیدوارم روح اوژن یونسکو در قبر نلرزد اما حداقل خودم راضی هستم.

 

خوشبختانه و خوشبختانه و خوشبختانه بچه های گروه هم راضی هستند و حدس می زنم اگر روی برنامه پیش برویم و جلو یا عقب نیفتیم، تماشاگران هم دوست خواهند داشت. اما معتقدم به هر حال "کرگدن" یونسکو نیست.

" فرهاد آییش در این نمایش بازی هم می کند او گفته است:"کمی بیشتر که فکر می کنم می بینم نه، روح اوژن یونسکو در قبر نمی لرزد، شاید خوشش هم بیاید."

عکس: شکوفه هاشمیان

خرید اینترنتی بلیت نمایش کرگدن

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:34  توسط صابر ابر 

 

 دلت می خواد،با اون ،با هم (۱۱) بشی؟...
 تا حالا فکر کردی کنارش چندی؟...
 می دونم...می فهممت...مهم نیست اینوریه تویی یا اونوری...میدونم سخته...!!!

 شاید آره.

 اما بهش فکر کن،چه کیفی داره که باهاش باشی و با هم (۱۱) بشین.
 نه (۱۵) نه (۵۱) ...نه (۱۷) نه (۷۱) و نه...!!!
 از همه بدتر وقتیه که کنار هم...(با هم)، (؟؟-) باشین.

 یا نمی دونم...حتی شاید بعضی وقتها (۱۱-) باشین...ولی بهتره تا اینکه (۰۰) باشی.
 اگه (۱۱) باشین،میشه نپرسی و نپرسه که...کوشی،کجايی،چرا...کی؟...ها؟ و...

 شایدم (۱) یا (۲) یا (...) باشی...!!!

 .
 .
 .

 چندی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:52  توسط صابر ابر  | 





روبرويم...پينو کيو آويزان است...از سقف...

پشه آمده تو...

سگ پارس ميکند...
شايد يکي از همسايه ها مرده...


دالی...ماه...دالی

هر از گاهي انگشتی بر شيشه بخار گرفته...
قار قار...

چيزي آن دورتر افتاد...
شايد يکي از همسايه ها اسهال است...


گربه هاي وقيح شايد هم عاشق...

شکمم هم دود نکرده...

خش خش ... رفتگر خیس ... خش خش
شمارش برگهاي اين درخت ...نه ...آن درخت ...
هوس لوبیا پلو هم ندارم ...

مسافر هم ندارم ...
بی چرتي کوتاه ...
پشه رفت بیرون ...
سکوت ...
و ...

باران از نوک کاج هاي سوزني همسايه مي چکد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:26  توسط صابر ابر  | 

جواب کجایی های من....

کجایی استاد؟

کجایی مهربان؟

کجایی دردانه؟

کجایی سبز؟

کجایی ...

وه...

 چه خوب می گفتی...

...

بیا عمو خسرو جان! نه بمان ...

وساطت کن،

به خدا ،

کنارت جایمان بدهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:12  توسط صابر ابر  | 

  روبروی هم

  خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  پشت سرم

 خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی        

  او ‌٬ هم 

 خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  هی آقا ...(به او (پشت سرم) )

  ...

  ...

  من می روم جایی دیگر...

  آنها

   خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  اشتباه می کردم! او درست ایستاده ...

  من می روم جایی دیگر...

  !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط صابر ابر  | 

گوشتو بیار جلو...

ندتثبز .........ثقهمصاعد صثخق دئخررلان ..............تقدفورئصق..... رثقکنتکمصبقردئ/./.............صکمبحکثص

دعا کن برام...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:44  توسط صابر ابر  | 

اینروزها ی من ،من...

به بره ای می ماند..ناشناس بر گله ای از قو چان ..که صاحب عذا آن را میزبان میهمانان می کند..به ساییدنی...
و دورتر به دنبالش بره ای،به دور از بوی کباب، گمشده اش ،در حیاطی مشکی پوش،

عاشق می شود و شاید هم نه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:5  توسط صابر ابر  | 

 

طره، به دست زن است...
پیچیده بر انگشتان ، می چکد چیزی از جایی...می پیچد صدایش.....حلقه شده سیاهه ی نارسی دوره سیاهیه چشمان...گویی می رقصد ، بی ساز در آن بر آمده ی پر نام...
ماهچندیست ، آرمیده ی ، بیدار منتظر است....
و حالا..به فریادی ...پر از درد دیدن...فارغ می شود.

       

چرا؟ نمی داند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:34  توسط صابر ابر  |